بحر کو آبی به هر جو می دهد                  هر خسی را بر سر رو می نهد

کم نخواهد گشت دریا زین کرم                 از کرم دریا نگردد بیش و کم

سخت گیری و تعصب خامی است           تا جنینی کار خوناشامی است

تعصب ریشه در جهل و نا آگاهی دارد.ساخته و پرداخته ذهن است و حاصل آن محدودیت.

الگو ها و قالب هایی برای خویش ساخته ایم و یا دیگران الگوهای خود را به ما تحمیل کرده اند و ما سرسختانه به ان گره خورده ایم و جدی گرفتیم  و اصطلاحا به آن متعصب شده ایم و بدین ترتیب برای خود درد آفریدیم.

تعصب به هر چیزی و هر کسی می تواند باشد. به خانواده، اجتماع، ملیت، و حتی خودمان.حاصل چنین نگرشی دست وپای ما را می بندد و آزادی عمل را از ما می گیرد. چنین محدودیتی طبیعتا مانع رشد و حرکت و آفرینش خواهد شد.

حال هر چیزی که به این ساختار فکری ما تلنگری بزند ، حال چه مثبت چه منفی، فرقی نمی کند، شروع می کنیم به واکنش نشان دادن.

ملت عشق از همه دین ها جداست              عاشقان را ملت و مذهب خداست

وقی درگیر تعصبات هستیم در قالبی افتادیم که هر عامل بیرونی می تواند آنرا بهم بریزد و فروپاشد پس همواره با احساس ترس و نا امنی روبرو هستیم. ترس از تجاوز به این حریم خود ساخته.ترس و نا امنی آرامش و سکون را از ما خواهد گرفت.

انسان هم هوییت شده با الگوهای بیرونی از جنس زندگی نیستچراکه همواره در برابر دیگران گاردی گرفته که ارتباط با جان دیگران را برایش غیر ممکن می کند.همه چیز و همه کس را از پشت این حصار خود ساخته نگاه می کند!

برای پیوند با هستی و رسیدن به آرامش عمیق، نیاز است تا با تعصبات روبرو شویم. البته که کار بسیار دشواری است، چرا که با برداشتن هر حصار در واقع بخشی از خود فرضیمان را فرو می ریزیم که درد و ترس فراوان به همراه دارد. ترس از بی هوییت شدگی و بی معنا شدن و مرگ -ذهن ما تعریف خوشایندی از مرگ ندارد- اما تنها راه رهایی همین است و بس.

باید باور کنیم که ما بی نهایتیم و در قاب و قالب نمی گنجیم.

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش        ای فزون از وهم ها وز بیش بیش

گاه خورشیدی و گاه دریا شوی                گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

آنگاه خورشیدی در دل ما روشن می شود که روز و شب مان را روشنایی می بخشد.خورشیدی در درون با قدرتی بی پایان و گرما و انرژی وصف نا شدنی که ما را در چرخه حیات استوار اما جاری نگاه می دارد